تبليغاتX
❧ خانه کوچَکِ ما ❦


❧ خانه کوچَکِ ما ❦

...سلام خدا بر تو ای انسیه ی حورا...

همیشه فکر می کردم، ولادت حضرت زهرا سلام الله علیها چه دلیلی دارد به روز "مادر" نامگذاری شده است؟
مگر خانم های بیچاره چه گناهی کرده اند؟
و همیشه می گفتم این روز اسمش باید روز "زن" باشد. حالا اگر زنی مادر هم شد خب شده. اما اگر نشد چیزی از او کم نمی شود.

اما امسال، که ولادت حضرت دارد می آید و من اولین بار است که "مادر" شده ام دارم تمام حرف های گذشته ام را نقض می کنم.
امسال "مادر"م را بیشتر درک می کنم. وقتی در جواب حرف من که به او گفته ام "چرا انقدر تلفن می زنی تا ببینی داداش کجاست؟ خب پیداش می شه دیگه بالاخره" ، می گوید "بذار پسر خودت بزرگ بشه، بعد قرار باشه ساعت 8 بیاد خونه و ساعت از 8 بگذره و تو ندونی کجاست و چه اتفاقی افتاده، اونوقت ببین خودت چندبار زنگ می زنی بهش" و من با اطمینان از اینکه چنین روزی خواهد آمد، می گویم "حق با شماست!"

امسال می فهمم هیکل بدشکل "مادر" ها،
دست های چروک از شست و شوی زیاد "مادر" ها،
نگرانی و دلواپسی های هر روز و شب و هر لحظه ی "مادر" ها،
خانه نشینی "مادر" ها،
وقت برای خود نداشتن "مادر" ها،
خوش تیپ نبودن "مادر" ها،
خستگی "مادر" ها،
همه اش ارزش دارد.
ارزشی فرادرک بشر که برای همین خیلی ها به چشمشان نمی آید!

امسال می فهمم هر زنی کمالش در "مادر" شدن است.
این حرف مثل این است که بگویند هر انسانی کمالش در "کشته شدن در راه محبوب1" است!
و این یعنی اگر زنی "مادر" نشده، به یک چیزی دست نیافته است. یک چیز گرانبها که باید برود در خانه ی خدا و طلبش کند. (البته شاید خدا بخواهد کسی را تا همیشه در آرزوی شهادت نگه دارد. حکمتش شاید چنین باشد. من منظورم به کسانی بود که خودشان تصمیم ندارند به کمال برسند) و زنی که "مادر" شده است باید همیشه شکرگزار خدا باشد که او را بی حساب و بی منت، به چنین درجه و مرتبه ای نائل کرده است.

امسال خوشحالم که در چنین روزی، افتخار "مادر" بودن را دارم.
و چه دُرّ گرانبهایی است...



1 : شهادتعشق ضرب در N


بقیه اش را ایـــــ ـنجا بخوان
تـاریـ خ پنجشنبه 21 اردیبهشت1391سـاعـ ت 12:41 نـویسنده طعم باران| |


گرمت که می شود، پنجره های خانه را باز می کنی. بی توجه به اینکه پشه وارد خانه مان می شود.

با تذکر من هم حاضر نمی شوی پنجره را ببندی.
البته حق هم داری. تو که "مادر" نیستی. توی این عالم فقط موجودی به نام "مادر" وجود دارد که حاضر است از همه چیزش بگذرد تا بچه اش اذیت نشود و در سختی نباشد.


حالا من که هیچ، خواستم بگویم با وجود اینکه بارها بهت یادآوری کرده ام پشه کش، یا از این دستگاه های پشه کش بخری، اما همچنان روزها و شبهای متوالی می گذرد و من و حنان با پشه ها دست و پنجه نرم می کنیم در حالی که تو در خواب نازی.
چندباری هم پوست لطیف کودکمان مورد هجومشان قرار گرفته است.
...


وظیفه ی من این است که فکر کنم شاید مشغله های کاری ات خیلی زیاد است که
یادت می رود.
و تو هم بهتر این است که کمی سعی بکنی توجهت را بیشتر کنی.





دیگر یادم رفته است وقتی از در وارد می شوی استقبالت کنم. و وقتی خارج می شوی بدرقه ات.
شاید حنان بهانه ای باشد برای نیامدنم تا دم در.
اما در بعضی وقت ها، او فقط یک بهانه است!

نسبت به آن روزها عوض شده ام.
آن روزهایی که دم در که می آمدم استقبالت هیچ، قبل از آمدنت نیز لیوان شربتی توی یخچال برایت آماده کرده بودم تا به محض ورودت بدهم دستت.


تلاشم باید به سمت برگشت روحیه ام به آن روزها باشد...
هرچند کارهای خانه و بچه، حسم را کم و خستگی ام را زیاد کرده باشد.

دو فنجان قهوه ی تلخ...1 





تذکر نوشت: این مطالب به معنی این نیست که روال همیشگی زندگی ما به همین منواله. ممکنه همون روزی که این مطلب روی وب میره این قضیه حل بشه و یا حتی ممکنه برای قبلا ها بوده و الان چند صباحی (بخوانید چند ماه یا چند سال) هست که این مطلب بین ما حل شده است. و من صرفا اینجا نوشته ام برای یادآوری یا تجربه ی کسانی که به این وب مراجعه می کنند.

تـاریـ خ سه شنبه 19 اردیبهشت1391سـاعـ ت 17:39 نـویسنده طعم باران| |

ما حلقه هایمان را بعد از یک سال نامزدی، 2-3 ماه مانده به عقدمان خریدیم. دلیل خاصی هم نداشت، گذاشته بودیم نزدیک عقد و من تا آن موقع انگشتر نشونم را دست می کردم.

نامزد بودیم که یک روز عصر، توی پارک، پلیسی با موتور پیچید جلویمان و گفت: مدارک!
هرچی همسر گفت "ما نامزد هستیم و خانوممه" آقای پلیس قبول نمی کرد.
تازه نگاهی به انگشت های همسر کرده بود و گفته بود اگر ازدواج کردید پس حلقه ات کو؟
حرف های همسر را هم قبول نمی کرد که حلقه هنوز نخریدیم.
خب حق هم داشت.
اما اصلا به قیافه های ما نمی خورد که بخواهد بهمان شک کند!
آخر سر همسر بهش گفت: من توی بنیاد .... کار می کنم. اگر فکر می کنید باز هم ما با هم زن و شوهر نیستیم این تلفن پدرم. زنگ بزنید همین الان به پدر من تا مشخص شود.
آقای پلیس که قبلش اصرار داشت برویم کلانتری نزدیک پارک، با دادن شماره تلفن پدر همسر، کمی ملایم تر شد و گفت اگر واقعا نامزد هستید حداقل حلقه بیندازید دستتان یا توی شناسنامه برود اسمتان.
همسر هم گفت توی شناسنامه هایمان اسم همدیگر هست. فقط منتظر نوبتیم که اگر بشود "آقا" عقدمان را بخواند...
اسم "آقا" که آمد پلیس معذرت خواهی کرد و تبریک گفت و رفت.

شاید یک ربع بعدش داشتیم از پارک قدم زنان خارج می شدیم که با موتورش از کمی آنطرف ترمان رد می شد.
ما را که دید کلی بوق و چراغ زد ...



نتیجه اخلاقی!
وقتی حلقه نخریدید مگه مجبورید بروید پارک قدم زنی!

تـاریـ خ دوشنبه 18 اردیبهشت1391سـاعـ ت 10:59 نـویسنده طعم باران| |

Designer: Khan0Oomi